محل تبلیغات شما

*.*.*سرزمین عجیــــب و غریـــــب*.*.*






پاییز


سرد و بی رحم نیست


فقط


جسارت زمستـان را ندارد


ذره ذره زرد  می کند


اندک اندک جان می سِتاند


قطره قطره می گِریاند


پاییــــز سرد نیست


نامـــهربان است


درســت مانند تو ”






پاییز در راه است


ابرها کم کم می آیند


کوچه ها یک بند میخندند


خیابان ها پر از عاشقانه


و پاییز را بیشتر از آنچه که هست


دوست داشتنی می کند


یک موسیقی آرام بخش


که صدای خش خش برگ های زیر قدمت باشد.




آسمانش را گرفته تنگ در آغوش


ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش


باغ بی برگی،


روز و شب تنهاست،


با سکوت پاکِ غمناکش


سازِ او باران، سرودش باد


جامه اش شولای عریانی‌ ست


ور جز، اینش جامه ای باید


بافته بس شعله ی زرتار پودش باد


گو بروید ، هر چه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد


باغبان و رهگذران نیست


باغ نومیدان


چشم در راه بهاری نیست


گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،


ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛


باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟


داستان از میوه های سربه گردونسای اینک


خفته در تابوت پست خاک می گوید


باغ بی برگی


خنده اش خونیست اشک آمیز


جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن


پادشاه فصل ها ، پائیز


(مهدی اخوان ثالث)











باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم


من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم


با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم


با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم


سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم


شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم

 

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود


فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

 

 من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین


خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم

 

از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود


وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم

 

 خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور


با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم

 

این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است


از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

 

 هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت


حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

 

نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهاییم و این دائمیست


اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

 

یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را


در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم

 

حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت شوم


این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم

 

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست


این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

 

مریم حیدرزاده

 







پاییز


سرد و بی رحم نیست


فقط


جسارت زمستـان را ندارد


ذره ذره زرد  می کند


اندک اندک جان می سِتاند


قطره قطره می گِریاند


پاییــــز سرد نیست


نامـــهربان است


درســت مانند تو ”






پاییز در راه است


ابرها کم کم می آیند


کوچه ها یک بند میخندند


خیابان ها پر از عاشقانه


و پاییز را بیشتر از آنچه که هست


دوست داشتنی می کند


یک موسیقی آرام بخش


که صدای خش خش برگ های زیر قدمت باشد.




آسمانش را گرفته تنگ در آغوش


ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش


باغ بی برگی،


روز و شب تنهاست،


با سکوت پاکِ غمناکش


سازِ او باران، سرودش باد


جامه اش شولای عریانی‌ ست


ور جز، اینش جامه ای باید


بافته بس شعله ی زرتار پودش باد


گو بروید ، هر چه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد


باغبان و رهگذران نیست


باغ نومیدان


چشم در راه بهاری نیست


گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،


ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛


باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟


داستان از میوه های سربه گردونسای اینک


خفته در تابوت پست خاک می گوید


باغ بی برگی


خنده اش خونیست اشک آمیز


جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن


پادشاه فصل ها ، پائیز


(مهدی اخوان ثالث)











باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم


من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم


با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم


با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم


سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم


شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم

 

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود


فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

 

 من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین


خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم

 

از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود


وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم

 

 خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور


با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم

 

این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است


از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

 

 هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت


حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

 

نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهاییم و این دائمیست


اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

 

یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را


در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم

 

حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت شوم


این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم

 

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست


این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

 

مریم حیدرزاده

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
High School English Raymond's info کاریکلماتور متین یحیی زاده tefewacoss Charlie's site بدانید BDANID Sharon's game حجاب و پوشش مردان Christine's memory یک گربه...